تبليغاتX
-----(صداي باران)-----
..
About



Menu



Archive
» آرشيو زماني
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383




پایانی برای شروع دوباره...!!!

میسپارمت دست تموم خاطرهایی که تو دلت جا دادی...میسپارم دست همون خدایی که خیلی کم اسمش رو اینجا نوشتم...میسپارمت دست اون « تو» ای که باعث تولدت شد و با دستهات خودش تورو کشت...میسپارمت دست «باران»م...باران ای که اینجا دفنش کردم تا همراه همه ی خاطره هام باشه و تنهایی نترسه...همه ی این کارها رو میکنم...ولی باهات خدا حافظی نمیکنم...سخته که بتونم یک تکه از وجودم رو از خودم جدا کنم...میزارمت کنار یک پاکت نامه...یک دست خط...یک کش سر...دو تا عکس...یک شال آبی...یک ادکلن... تا تو هم بشی جزئی از تمومی دارایی هایی که واسم مونده...

پ.ن:ممنون از همه اون کسایی که اسمشون به هر نحوی توی «صدای باران» حک شد...از همه ی اونایی که یک پلاناریا رو توی این مدت تحمل کردن...فعلا خداحافظ!!!!!!!

 

بارانی باشید...از جنس باران محبت

 

 






به کجا چنین شتابان؟!!!

 

 

آدما چه زود فراموش میکنن...خوش به حالشون...!!!

 

 

پ.ن:...به بارون...به دریا...به ساحل...به جنگل...به جاده...سلام منو برسون...!!!

 

 






روز جدایی...

 

گریه کردی...

 گریه کردم...

آسمان هم گریه کرد....

تو برای خود گریه کردی...شاید هم برای من...

من برای تو گریه کردم...شاید هم برای خودم....

آسمان برای چی گریه کرد؟!....برای من یا برای تو؟...برای لحظه های تنهایی من یا برای بی قراری های تو؟...برای دلم شکسته ی من یا برای دل زندانی تو؟...

مهم نیست...مهم نیست برای چی گریه کرد..!!!مهم اینه که

گریه کردی ...گریه کردم... آسمان هم گریه کرد...!!!

*آهنگ وبلاگ رو عوض کردم...دوستش دارم...نمیدونم چرا!!!!

 







 برای تو:

واسم هم نبود منتظرش باشم...مگه چه اتفاقی افتاده بود توی این روز که واسه اومدنش انتظار بکشم...وقتی اومد احساس خاصی نسبت بهش نداشتم...صبحش یک صبح معمولیه آفتابی بود...ظهرش یک ظهر داغ مسخره بود حتی مسخره تر از اون صبح آفتابی!!!...شبش هم مثل همه ی شبها پر بود از ساعت های بیخوابی...این روز هم یک روز بود مثل همه ی اون روزهای دیگه...واسه من هم فرقی نداشت...مهم نبود...تنها چیزی که مهم بود این بود که تو این روز رو فراموش کردی...این واسم مهم بود...مهم بود که تو این روز رو یادت نره ٬ ولی رفت...مهم بود روز تولد اونی که همیشه میگی تو دنیا از همه بیشتر دوستش داری رو فراموش کردی...واسه من مهم بود...ولی مثل اینکه واسه تو مهم نبوده...!!!







 

تو فقط حرفش رو زدی...گفتی میخوای دور بشی...گفتی میخوای بری...ولی فقط گفتی...من میخوام عمل کنم...من میخوام برم...میخوام چند روز از دنیا مرخصی بگیرم...میدونی چرا؟...امروز وقتی توی اتاق تاریکم صدای هق هقم رو شنیدم دلم به حال خودم سوخت...دلم برای همه اون چیزهایی که باید توی دلم دفن کنم سوخت...دلم برای دلم سوخت که باید قبرستون نیازهام باشه...دلم برای اون پسر بچه ی تنهایی که گوشه ی یک اتاق تاریک داره بی صدا گریه میکنه سوخت...